{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Vampire P24

P24
«ترس… همیشه شروع همه‌چیزه»
ویو: جیا
من می‌دونستم.هیچ شکی باقی نمونده بود.
پیراهن پاره‌شده‌ش.خون روی دستش.تتوی اسم من روی قلبش.چشم‌های قرمزش وقتی خون می‌خورد.
قدرت، سرعت…همه‌چیز…یونگی_خوناشام بود.
و من نمی‌دونستم باید فرار کنم یا چی؟…
وقتی توی راهرو دیدمش که چطور صدای قدم‌هامو دنبال کرده،وقتی دیدم بدون هیچ مکثی جلوی من ظاهر شد…قلبم از ترس بالا رفت.
جیا:یونگی…تو… تو دقیقاً چی هستی؟
این‌بار دیگه حدس نبود.یک سؤال مستقیم بود.
یونگی لبخند نزد.مثل همیشه آرام نبود.
چشم‌هاش هنوز کمی قرمز بود—نه کامل‌ولی خطرناک.
یونگی:
تو که قبلاً جوابشو دادی…پس چرا می‌پرسی؟
نفسم بند اومد.
جیا:می‌خوام از زبون خودت بشنوم.
اون مکث کرد…خیلی مکث طولانی.
بعد، خیلی آرام،با صدایی خش‌دار و واقعی
یونگی:خوناشام.راضی شدی بانو؟
تنم لرزید.نه از شوک.از «قطعی شدن».از اینکه دیگه راه برگشتی نبود…
آروم گفتم
جیا:پس… من درست دیدم…اون شب… داشتی خون می‌خوردی.
چشم‌های یونگی لحظه‌ای تیره شد.نه از خجالت
از عصبانیت پنهان.
یونگی:تو نباید می‌دیدی!!!


ویو: یونگی

این نگاه…ترس‌آلود.معذب.دور.
این منومی‌کُشه.
نه زنده‌نه مرده‌هیچی نمی‌تونم باشم وقتی اون عقب می‌ره.
یونگی:چرا داری ازم دور می‌شی؟
جیا چیزی نگفت.فقط عقب رفت.همین یک قدم کوچک…کفایت می‌کرد تا اون چیزی که باید پنهونش می‌کردم‌بیدار بشه.
چشم‌هام‌لرزیدو قرمز شد.
نه کامل‌ولی کافی برای اینکه بفهمه خطرناک شدم.
یونگی آرام، با خشم کنترل‌شده:
اگه می‌ترسی…اگه دور بشی…من مجبور می‌شم—
(مکث)کنترلمو از دست بدم بانو.
جیا قورت داد.
جیا:من… می‌ترسم چون نمی‌فهممت.
یونگی قدمی جلو رفت.اون ناخودآگاه عقب نرفت،
و این…بدترین و بهترین چیز ممکن بود.
یونگی:پس بذار بفهمونمت.

صدای خفیف برخورد چیزی با دیوار اومد.هر دو برگشتیم.
همون پسره—کسی که نزدیک جیا شده بود.که من قرار بود جداش کنم از دنیا و جیا نمی‌دونست.
هانیل نیمه‌جون روی زمین افتاد.
یونگی پچ‌پچ‌وار گفت
یونگی:اون هنوز زندست؟(سرد)نباید باشه.
جیا با ترس:یونگی—چیکار می‌خوای—
ولی قبل از تموم شدن جمله‌چشم‌هام کامل قرمز شدن.و من ناپدید شدم.نه برای جیابرای همه.
لحظه‌ای بعدپشت سر هانیل ظاهر شدم‌و یقه‌شوگرفتم.پسر جیغ خفه‌ای زد.جیاخشکش‌زد.این بار نمی‌دوید.این بارداشت نگاه می‌کرد.داشت حقیقت منو کامل می‌دید.
یونگی آرام،با صدایی که بیشتر شبیه غرش بود:
یونگی:تو لعنتی… نزدیکش شدی.
هانیل: ب—ببخش—
یونگی:خیلی دیر شده.

ویو: جیا

چیزی که می‌دیدم…بیشتر از یک حدس ساده بود.
این‌هیچ شباهتی به انسان نداشت.
سرعت‌.چشم‌ها_نفس‌نکشیدن‌.قدرت…
همه‌ش واقعی بود.خوناشام بودنش‌واقعی‌تر از هر تصور من بود.
جیا (زیر لب):خدای من…اون واقعاً… اینه؟
وحشت در وجودم می‌لرزید.ولی حتی با این وجود—
نتونستم فرار کنم.نگام ازش کنده نمی‌شد.
وقتی سرش رو برگردوند سمت من
با چشم‌های کامل خونین…فقط گفت
یونگی:بانو…اگه نمی‌خوای چیزی ببینی که نباید ببینی…چشاتو ببند.
دیدگاه ها (۱)

My Vampire P25

My Vampire P26

My Vampire P23

My Vampire P22

My Vampire P20

My Vampire P26 (2)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط